اگر کالا جان داشت

در سرتاسر جهان، از قدیم، از وقتی «داد و ستد» پایش را به زندگی انسان باز کرد، از وقتی «پول» کف دستش را سیاه کرد، از وقتی فهمید چیزها محدودند و باید چیزی «برای خود» نگه دارد و آن را به دیگران ندهد، از وقتی «مالکیت» گوشۀ ذهن آدمی نشست، بله، از همان موقع، انسان خرید و انسان فروخت. «کالا» به وجود آمد و دست‌به‌دست شروع کرد به چرخش. می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید، تا فرسوده می‌شد و از بین می‌رفت. اما معادلی که با آن عوض می‌شد فرصت بیشتری برای ماندن داشت. فلز، پولی که می‌مانْد، می‌توانست کالای دیگری را به صاحب جدیدی برساند. اما همچنان کالا بود که خانه‌به‌خانه می‌گردید و می‌گردید و می‌گردید، تا فرسوده می‌شد و از بین می‌رفت.

کالا جان نداشت. اگر جان داشت، سرش گیج می‌رفت. اگر جان داشت، کالایی دیگر را می‌خرید و دست‌به‌دست می‌چرخاند. اگر جان داشت، آواز می‌کرد که «بس است این حیرانی. تا می‌آیم به کسی خو کنم، یا او مرا دور می‌اندازد، یا من او را. یا من فرسوده می‌شوم و می‌میرم، یا او فرتوت می‌شود و جان می‌دهد. گویا دلی ندارم یا اگر دارم، هیچ دلداری وفا نمی‌کند».

انسان هست و دارد. می‌خرد و می‌فروشد. در خرید و فروش چیزی می‌دهد و کالایی می‌ستاند. هر کس برای اینکه بفهمد جز خودش هیچ ندارد، فقط یک قدم بایست بردارد دارد تا چشمانش را ببند و با خود تکرار کند: من می‌اندیشم، پس هستم. دیگر حتی هستیِ پولِ در جیبش را نمی‌تواند اثبات کند، چه برسد داراییِ آن را ادعا کند. انسان تنها چیزی است که خود را دارد و فقط خود را دارد. انسان مالک خود است. مالکیت از وقتی به وجود آمد که انسان فهمید چیزها محدودند و باید «برای خود» چیزی نگه داشت. انسان مالک خود است. پس بالطبع مملوکِ خودش است.  وقتی مالکیت شکل گرفت، حتماً داد و ستدی هم در کار خواهد آمد. پس ممکن است انسانْ خود -یعنی تنها دارایی‌اش- را بدهد و چیزی بستاند. انسان خود را کالا می‌کند و به دست «دیگری» می‌سپارد و درعوض چیزکی می‌گیرد. انسان وقتی خود را داد، دیگر از لانۀ خودش می‌افتد. دیگر با خود بیگانه می‌شود. لذا بیگانگیْ خودفروشی را پس می‌دهد. دیگر فقیر می‌شود، یعنی ستون فقراتش می‌شکند.

انسان کالاست، کالایی که صاحب است، صاحبی که خود را می‌دهد و بیگانه می‌خرد. حال که بیگانه می‌خرد، چیزی ندارد. وجود و وجدان، بودن و داشتن، همواره یکی است. بعد از بیگانه‌خریدن، اگر چشم خود را ببندد، آن خودی فکر خواهد کرد که دیگر نیست و وجودِ خودی را نتیجه می‌گیرد که با سپردن به دست بیگانه دیگر نداردش. اینجا دچار تناقض می‌شود. تناقض هم، چنان‌که می‌دانید، محال است و محال دوام نمی‌آورد. وجود و وجدان، بودن و داشتن، همواره یکی است. انسانِ ازخودبیگانه تنها دارایی -یعنی خودش- را دیگر ندارد. وقتی خودش را ندارد، یعنی اصلاً در عالم نیست. اگر وجدان ندارد، وجود هم نخواهد داشت.

انسان کالاست، کالایی که صاحب است. اما وقتی دیگر، در دستان خود، خودش را پیدا نمی‌کند، صاحبِ چه باشد؟ خودفروش خود را می‌کشد و می‌دهد دست دیگری. انسان اگر خود را تنها به خود بفروشد، جان سالم به در خواهد برد. کالا بی‌جان است. اما اگر جان داشت، آواز می‌داد بس است این همه حیرانی.


پی‌نوشت:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم […] فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (توبه ۱۱۱).
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا استَجيبوا لِلَّهِ وَلِلرَّسولِ إِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ وَقَلبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيهِ تُحشَرونَ (انفال ۲۲).
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (قاف ۱۶).

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *