ایلیاد سیاسی‌ترین داستان تاریخ است

هومر برای ما از ماجرای جنگ دو شهر می‌گوید و داستان خدایان آن‌ها را روایت می‌کند. گذشته از اینکه این داستان با عقل آدمی‌زاد جور درنمی‌آید، جذابیت چندانی هم ندارد. اگر ترجمۀ این متن روان نباشد، همان اندک جاذبه نیز از بین می‌رود.

اکثر ادبیات‌خوان‌ها به‌سختی به‌دنبال این افسانه‌ها می‌روند و اگر هم بروند در سطح فهم ادبی باقی می‌مانند. خوانندگان فلسفه نیز با این اسطوره‌ها به‌مثابۀ مدعیات متافیزیکی مواجه می‌شوند و عمدتاً این مواجهه از طریق پیش‌سقراطیان و سقراط صورت می‌گیرد. حال‌آنکه اگر برای ادبیات ذاتی قائل شویم، آن ذاتْ استعاره است. شاعر متن خود را لایه‌لایه می‌کند و برای هرکس، در هر لایه، به قدر عقلش سخن می‌گوید.

بیایید داستان ایلیاد را کمی مرور کنیم. زئوس کدخدای جهان است و روابط دیگر خدایان را تنظیم می‌کند. گاه به خدایی دستور می‌دهد که دروغ بگوید، گاه خدایی را با دیگری هم‌آغوش می‌کند، گاه خدایی را برای یاری ترواییان می‌فرستد، گاه آن را سرزنش می‌کند، و گاه هوای آتنیان را دارد. در دامنۀ المپ نیز، مردمان آتن و تروا با یکدیگر به جنگ زندگی می‌گذرانند. در ایلیاد، گویا هیچ شهر دیگری وجود ندارد و این دو نیز دائم در ستیز هم‌اند. گرچه «خدایان نان نمی‌خورند، خون ندارند و نامیرایند»، اما نان و حیات برخی از این خدایان در ستیز این دو شهر است. اصلاً برای همین ستیز نیز خدایی هست: «آرس، آن ناهماهنگی و آسیبِ آدمیان که خشم و کینه‌اش بی‌کرانه است»؛ برای عشق و محبت نیز خدایی دیگر دستور گرفته.

خدایان نمی‌میرند و اگر کسی قصد ازبین‌بردن آن‌ها را کند «دیری در جهان نخواهد زیست و فرزندش، برنشسته بر زانوانش، او را ’بابا‘ نخواهد نامید». خدایان زخم برمی‌دارند و ممکن است رنج ببرند. حتی به این خاطر در المپ خانه کرده‌اند که از کردار انسان‌ها رنجیده‌اند. پس باید جایگاه جالبی داشته باشند؛ نه آنچنان دورند که دست انسان‌ها به آن‌ها نرسد، نه آن‌قدر نزدیک‌اند که محتاج و مرگ‌پذیر شوند. بی‌نیازند، اما حسد می‌ورزند و دسیسه می‌کنند. هر کدامشان پشتیبان شهری یا فرد خاصی است و روشن نیست علت حمایت وی چیست. گویا برخی آدمیان زودتر از دیگری از آن‌ها مدد گرفته‌اند و آن‌ها را به اسم خوانده‌اند. البته برخی‌شان نیز با فرد دلپسندشان خویشاوندی دارند.

در میان خدایان، علت اصلی به‌کارگیری علم و قدرت روابط است و نه ضوابط. از قربانی‌گرفتن خوششان می‌آید و ممکن است، اگر قربانیِ گروهی در چشمشان خوش نیاید، دیگر با آن‌ها کنار نیایند. تنها چیزی که در روابطشان انتظار نمی‌رود کار عقلانی است.

«هر گاه که مردی به پشتوانۀ بخت، اما نه به پایمردیِ داد، جایگاهی بلند بیابد، با چرخش ناگاه روزگار، هر چیز که دارد ناچیز می‌شود».

و گردانندۀ این روزگار کسانی جز خدایان نیستند. گویا کار شهروندان آتن و تروا فهمیدنی‌تر است تا کار آن‌ها. برای مثال، مردمان تروا پاریس را به‌خاطر ربودن خیانت‌آمیز و خدعه‌آلودِ هلن، همسر پادشاه آتن، سرزنش می‌کنند، اما خدایان همچنان پشت پاریس و هکتور را می‌گیرند و آن‌ها را، در عمل، ملامت نمی‌کنند. بین همین خدایان درگیری است، اما هیچگاه درگیری‌شان رودررو نیست، بلکه همواره با هم از طریق انسان‌ها می‌جنگند، مگر به استثنا. آرس، خدای آلوده به خون و مرگ، فرزند زئوس است و، اگر زخمی بردارد، زئوس نمی‌تواند از تیمار او خودداری کند.

«خدای جنگ، که نگاه‌دارندۀ دو کفۀ نبرد است، صراف سنگدلی است که بر سر انسان سودا می‌کند».

اما مهم‌تر از همۀ این مناسبات آن چیزی است که رابطۀ خدایان را با هم تنظیم می‌کند؛ آن چیز نه علم و نه حیات، بلکه قدرت است. خدایان به یک اندازه علم دارند و همگی‌شان در حیاتی جاودان زندگی می‌کنند. آنچه آن‌ها را متمایز می‌کند و سبب می‌شود یکی‌شان از دیگری در هراس باشد قدرت است.

همین قدرت است که ایلیاد را به سیاست ربط می‌دهد. آنچه می‌توان در پسِ پردۀ ایلیاد دید و با عینکی نمادبینْ استعارات آن را کشف کرد این است که ایلیاد نقاب از سیاست روزمرۀ جوامع امروز برمی‌دارد. ایلیاد ۳۰۰۰ سال پیش را به جامعۀ مدرن ربط می‌دهد. در جهان امروز، سرمایه و صاحبان آن به‌راحتی می‌توانند جای زئوس را پر کنند، زئوسی که هر کسی می‌رفت و می‌آمد او همچنان بر سر جای خود می‌مانْد و از بالای المپ به تماشای جنگ تروا و آتن می‌نشست. اکنون نیز چنان است. سرمایه و سرمایه‌دارانی که دیده نمی‌شوند نشسته‌اند و دعوای ساختگی‌ای را نظاره‌گرند و اداره می‌کنند که بین جناح‌های دوگانۀ کشورها برقرار است. در این اثنا، برخی خدایان طرف‌دار این جناح‌اند و برخی هوادار آن جناح. گاهی این دوگانه‌ها آنچنان پررنگ می‌شوند که گویا هیچ گروه دیگری در جامعۀ سیاسی کشورها وجود ندارد. این خدایان نه خیلی دورند که در بازی سیاست نباشند، نه خیلی نزدیک که به چشم مردم بیایند. در این میان نیز، هلنِ زیباروی دولت در دست این دو جناح می‌چرخد و به‌نوبت در آغوش هر دوِ آن‌ها آرام می‌گیرد و به هر دو راضی می‌شود.

در دم‌ودستگاه این خدایانِ سیاست همواره مهره‌هایی هستند که افراد را به هم نزدیک یا از هم دور می‌سازند. اگر کسی می‌خواهد در این بازی نقشی داشته باشد، باید داور را به رسمیت بشناسد. به همین سبب، کسی متعرض نظام سرمایه‌داری نمی‌شود و اگر نقدی بر آن کند از سرِ اصلاح خواهد بود، لذا ضامن بقایش می‌گردد. این محور چرخش نمی‌میرد، اگرچه زخم بردارد. اگر کسی متعرضش شود، از چرخۀ سیاست حذف می‌شود. مردمانِ جهانْ سیاستمداران را برای کودک‌کشی، امنیت‌زدایی، و عهدشکنی محکوم می‌کنند، اما سرمایه‌داران اهمیتی برای این چیزها قائل نیستند. جنگ و ناآرامی زادۀ سرمایه و روابط سرمایه‌داری است و اگر منطقۀ حاصل‌خیزی روی آرامش ببیند دیری نمی‌گذرد که باز بذر جنگ را در آن می‌کارند. روابط گردانندگان بازی سیاستِ امروز نیز همچنان نامعقول است. جیبشان پر از پول است، اما باز حرص قدرت می‌زنند و، در این چرخش، هر که سرمایۀ بیشتری داشته باشد قدرت بیشتری خواهد داشت و، به همین ترتیب، جایگاهش نسبت‌به بقیه مشخص خواهد شد. آنچه رابطۀ این گردانندگان بازی سیاست را تعریف می‌کند نه علم و نه حیات، بلکه قدرت است. قدرتْ ذات سیاست است و ایلیاد ماجرای نوع غربیِ آن را روایت می‌کند.


*‌ ارجاعات، که در گیومه بودند، گاهی به ایلیاد بوده و گاهی به نمایشنامۀ آگاممنون، نوشتۀ آیسخولوس. در استناد به ایلیاد از ترجمۀ میرجلال‌الدین کزازی استفاده کرده‌ام و در ارجاع به آگاممنوناز ترجمۀ عبدالله کوثری.

وقتی که هیچ‌کس برای خود نباشد

این حرفم را در یادداشت‌های قبلی هم زده‌ام. وضعیت مطلوب من وضعیت جنگی است. در این وضعیت کثرت نیست. وحدتْ حاکم علی‌الاطلاق است. حرکتْ یکپارچه به‌سوی غایت در تکاپوست. تقسیم نمی‌تواند وارد این وضعیت شود. در وضعیت جنگی، «تقسیم کار» بی‌معناست. تقسیم کار برای جامعۀ مکانیکی است. در جامعۀ ارگانیک همه نقش «عضو» را بازی می‌کنند. هیچکس هویتی از آنِ خود ندارد. هیچکس «برای خود» نیست. همه فانی در غایت‌اند. همه «برای غایت»اند[۱]، غایتی که هنوز بالفعل نیست، و هیچگاه بالفعل نمی‌شود. اما آن‌به‌آن این غایت نزدیک و نزدیک‌تر می‌گردد.

در جامعۀ ارگانیک، همه مسئولیتِ همه را به دوش می‌کشند و چون فرد با همه در وحدت به سر می‌برد، مسئولیتش با دیگری فرق نمی‌کند. البته این وضعْ نه با زور و جبر، بلکه با خودانگیختگی جان می‌گیرد و رشد می‌کند و محقق می‌شود.

هر جامعه‌ای مابین این دو حالِ ارگانیک و مکانیک می‌رود و می‌آید و آن جامعه‌ای پیروز است که در مقام ارگانیک ساکن شود. این سکون عین حرکت و پویایی و زندگانی است. اعضای این جامعه با حسرتِ بیگانه‌بودن بیگانه‌اند، چون یک‌بار طعم تلخ بیگانگی را چشیده‌اند.

معمولاً چنین است که جامعه، با وقوع انقلاب، ارگانیک می‌شود و به وحدت می‌رسد، سپس با گذشت زمان این آتش می‌خوابد، اعضا با ذات خود بیگانه می‌شوند و کثرت حکم می‌راند. اما ایستگاه آخر ایستگاهی است که سرنوشت آن جامعه را تعیین می‌کند. ایستگاه آخر وحدت بعد از کثرت است و امتحان اگر به این موقف نرسد، ممتحَن سربلند بیرون نمی‌آید. انسان باید به دل کثرت بزند و در عین وحدت بیرون بیاید. اینجا می‌تواند قدر آب زلال را بداند. در این موقف، قدرشناس می‌شود و این قدرشناسی ضامن وحدت اوست.

در تأئید عرایضم، شهید باقری می‌گوید:

 

 


[۱]. در دیدار شب نیمۀ شعبان، رهبری گفتند: «من با شما فرقی نمی‌کنم. کار همۀ ما یکی است. هیچ فرقی ندارد. همۀ ما یک کار می‌کنیم. حالا من یکسری کارها را بیشتر و یکسری کارها را کمتر انجام می‌دهم، شما بالعکس. ولی هویت کار یکی است».