روایتی از «جنگ، جنگ، تا پیروزی»

انقلابی جنگ‌طلب است؛ بله، جنگ‌طلب است. إلّاوبلّا زیر بار صلح و سازش هم نمی‌رود. اصلاً سازشْ برایش زهر هلاهل است. در سازش می‌میرد، دق می‌کند، می‌پوسد، و از خود تهی می‌شود. چرا این‌گونه است؟ راستش را بخواهید، من هم نمی‌دانم. اما چیزهایی به ذهنم می‌آید که سرِ انگشتانم رغبت نوشتنش را ندارند. مثلاً به ذهنم می‌آید که «انقلابی جنگ‌طلب است، چون آگاهی را در جنگ پیدا می‌کند». آری، انقلابیِ پیش چشم ما آن‌قدر فرهیخته است که جنگ را برای آگاهی‌اش می‌خواهد.

رابطۀ جنگ و آگاهی رابطۀ عمیقی است. «اُستن این عالَم ــ‌‌ای جان!ــ غفلت است»، لذا برای از بین بردن غفلت باید خیمۀ عالم را بی‌ستون ببیند. در نظر انقلابی، واقعیت حقیقت ندارد. آنچه واقع است آشوب بی‌انتهاست و او دست از این یقین برنمی‌دارد که این آشوب انتهایی ندارد. به همین خاطر، شب را به روز می‌دوزد و روز را به شب، تا این واقعیت را به حقیقت برساند. واقعیت سرد است و بی‌معنا؛ حقیقت آتش است و جانِ معنا. و در این کشاکش بی‌پایان است که انقلابیْ معنای خود را درک می‌کند. حالا فرض کنید انقلابیِ پیش چشم ما با واقعیت کنار بیاید. قطعاً خواهد مرد. قطعاً پیش از آنکه مرور زمان او را فرسوده کند، این سرمای سوزان وضعیت موجود خواهد بود که قلب آتش‌زدۀ او را متلاشی می‌کند.

انقلابی جنگ‌طلب است، چون جنگْ برای او التفات می‌آورد، غفلت را کنار می‌زند و با ایجاد «بحران» آگاه ماندن او را امضا می‌کند. انقلابی تن به قرارداد نمی‌دهد، حتی اگر در طبیعت دریده شود. قرارداد بده‌بستان است. انقلابی حاضر نیست ذره‌ای از حقیقت را بدهد و غباری از واقعیت را به روح خود بگیرد. حتی اگر در طبیعت دریده شود، باز پشیمان نخواهد شد. پشیمانی برای از دست دادن این کشمکش است. انقلابی مترصد است و در کمین نشسته. فرارِ طعمه او را پریشان می‌کند و عجیب‌تر اینکه اگر خودْ طعمۀ شکار نشود باز به هم می‌ریزد. می‌ترسم این را بگویم: اما، انقلابی یا می‌کشد یا کشته می‌شود. احدی الحسنیین.

برای همین، انقلابی تا جنگ را نه در میدان، بلکه در زندگی روزمره نبیند و ملتفت این آشوب و بحران پنهان نشود، امتحان خود را پس نداده است. انقلابی باید از خود بیگانه شود تا ببیند آیا آتشش آن‌قدر زنده است که بتواند چوبۀ دارِ واقعیت را خاکستر کند؟ یا همان بالا می‌ماند و قطره‌قطره خونش می‌رود تا بدن او نیز مانند دیگران سردِ سرد شود؟ انقلابی کفتر جَلدِ میدانِ جنگ است. اگر در ادعایش صادق باشد، وقتی جای دیگر رهایش می‌کنند، دوباره بازمی‌گردد به خانۀ صاحبش. باید او را از میدان دور و دورتر کرد تا معلوم شود که آیا می‌تواند میدان جنگ را در سطحی زیرین‌تر پیدا کند یا نه. اگر پیدا نکرد که الفاتحه. اما اگر دوباره پیدا کرد و بازگشت، دیگر توپ تکانش نمی‌دهد. واقعیت را خواهد شناخت و خواهد توانست تا آن را به‌سوی حقیقت کشان‌کشان بکِشد.  او باید بحران را در ژرفای وضعیت موجود ببیند. این دیدن باید او را آگاه کند و در وضعیت جنگی قرار دهد تا دوباره به خود بیاید و بتواند مردم را نیز همراه خود کند. وإلا مردم دائماً او را پس خواهند زد. مردم جنگ‌طلب نمی‌خواهند، هرچند آن جنگ‌طلبْ صادق باشد.

بحرانْ آگاهی می‌آورد، آگاهیِ زنده که روایتی است عمیق از آنچه پیش چشم انقلابی می‌گذرد، نه خبر داشتن از آنچه به او مربوط نیست. برای همین هم، پای درس و بحث آرام نمی‌گیرد. پای زن و بچه نمی‌ماند. به کار و بارش دل نمی‌بندد. مرگ اطرافیانش برایش سخت نیست. سنگ‌دل است و دل‌نازک. ترسوست و متهور. بخیل است و بخشنده. تو گویی این جمع اضداد است که به او می‌گویند انقلابی. سنگ‌دل است: به کسی دل نمی‌بندد. دل‌نازک است: میان جنگ مبهوت یک شاخه گل می‌شود. ترسوست: نکند دلی را بیازارد. متهور است: به دل دشمن می‌زند. بخیل است: از عقیده‌اش کوتاه نمی‌آید. بخشنده است: کل هستی‌اش را فدا می‌کند.

در همین فدا شدن هم است که مرز واقعیت و حقیقت را برمی‌دارد. راستش را بخواهید، من هم نمی‌دانم. اما چیزهایی به ذهنم می‌آید که سر انگشتانم رغبت نوشتنش را ندارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *