بیماری هواداری و درمان آن

از چندی پیش، وقتی که درگیری‌های سیاسی را می‌دیدم، دائم در ذهنم این ایده می‌آمد که «موضع‌گیری‌های سیاسی و اجتماعیِ هواداران ازبُن ابطال‌ناپذیر است». منظورم این است که اگرچه ممکن است در سطح معرفتی و فلسفی به قطعیت برسیم و یک موضع را انتخاب کنیم، اما هنگامی که در سطح اجتماع و سیاست چند قدم از دست‌اندرکاران این عرصه فاصله می‌گیریم، با بت‌های سیاسی و اجتماعی‌مان به‌مثابۀ یک حقیقت متافیزیکی رفتار می‌کنیم. یعنی چه؟ در میدان متافیزیک، تنها گزارۀ متافیزیکی می‌تواند حریف گزارۀ دیگر باشد، لذا به گزاره‌های سیاسی و اجتماعی توجهی نمی‌کنیم. اگر هم توجه کنیم، برایمان صدق آن گزارۀ پیشین را از بین نمی‌برد.

حال زمانی که در عرصۀ سیاست از دست‌اندرکار به هوادار تبدیل می‌شویم، گزاره‌های سیاسی و اجتماعیِ مقبول ما تبدیل می‌شوند به گزاره‌هایی متافیزیکی. لذا دیگر گزارۀ اجتماعی و سیاسی با گزارۀ هم‌سنخِ خود قابل پاسخ نیست و به همین سبب دچار یک موضع «ابطال‌ناپذیر» می‌شویم که هر چه فکت علیه موضع ما آورده شود، فایده نمی‌کند و ما از موضعمان دست نمی‌کشیم. بعضاً این موضع را به سطحی بالاتر می‌بریم و آن را تبدیل می‌کنیم به منظومۀ فکری. یعنی ما منظومۀ منسجمی از تحلیل دربارۀ یک گروه یا فرد در ذهنمان می‌سازیم و هر رفتار آن را بر اساس سازگاری با این منظومه می‌سنجیم. حتی ممکن است رفتارهای ناسازگار با آن منظومه را یا نادیده بگیریم یا به‌گونه‌ای تفسیرش کنیم که استحاله شود یا آن را استثنا بدانیم یا… . حال آنکه واقعیت پراکنده‌تر از منظومۀ ذهنی هواداران است.

اما چه تفاوتی بین دست‌اندرکار و هوادار وجود دارد؟ این تفاوت بیشتر شبیه به یک وضعیت ذهنی است. وقتی ما در گیرودار هواداری بخواهیم دائماً موضع جبهۀ سیاسی‌مان را توجیه کنیم و حتی در برابر ایرادهای وارد به آن سکوت کنیم، به چنین چیزی دچار می‌شویم. بگذارید واضح‌تر بگویم. هواداریْ یک نوع بیماری است، که می‌تواند حتی به دست‌اندرکار یک جبهۀ سیاسی نیز سرایت کند. بعضاً می‌شنویم که فلان گروه «معیار دوگانه» دارد. این معیار دوگانه داشتن از سرِ همین فرآیند توجیه و سکوت است. معیار دوگانه داشتن یعنی موضعی را انتخاب کنیم که در هیچ شرایطی برایمان نقض نمی‌شود. البته باید بگویم در واژۀ «معیار دوگانه» نوعی غرض‌ورزی نهفته است، اما من به هیچ وجه نمی‌خواهم نیت‌خوانی کنم. بیشتر به این امر همچون یک بیماری نگاه می‌کنم. ما وقتی که دچار این بیماری می‌شویم، اولاً گروه مخالفمان ــ‌با تمام افراد درونش‌ــ را یکپارچه می‌بینیم و لذا رفتارهای غلط آن‌ها را برجسته می‌کنیم و رفتارهای درستشان را نادیده می‌گیریم؛ ثانیاً به تصحیح خطاهای گروه خود نمی‌پردازیم و به‌دلیل ترس از تضعیف نشدن گروهِ خودی سکوت می‌کنیم.

اما قهرمان مبارزه با این بیماری کیست؟ به نظرم سقراط و افلاطون‌اند. اصولاً دیالکتیک افلاطونی نقطۀ مقابل بیماری هواداری ــ‌و البته آرمانی‌ترین حالت آن‌ــ است. در دیالکتیک، آنچه بعدها بدان پایبند می‌شویم در ابتدا مشخص نیست. بحثی را شروع می‌کنیم و پیش می‌رویم. هر طرف گفت‌وگو یک ادعایی را مطرح می‌کند و اگر این ادعا از آزمون نقد سربلند بیرون بیاید به موضع ما اضافه می‌شود و، در ادامه، این ادعاهای پذیرفته‌شده در کنار هم قرار می‌گیرند و، دوباره، تضادهای درونی آن‌ها مورد بررسی قرار می‌گیرد و رفع تعارض می‌شوند تا نهایتاً طرفین یا اطراف دیالکتیک به یک وضع مجامع برسند. به نظر می‌رسد، برای دامن نزدن به شکاف‌های اجتماعی، لزوماً رسیدن به وضع مجامع لازم نیست، بلکه آنچه ضروری است همین دیالکتیک و دوری از هواداری است.

شاید برخی بگویند ذات سیاست حزب‌بازی و هواداری و ضدیت با دیالکتیک است. اما باید دانست اگر بخواهیم به این نوع سیاست ادامه دهیم، از درون متلاشی می‌شویم. بیماریِ هواداری شاید در کوتاه‌مدت برای گروه سیاسیِ خودی سودمند واقع شود، اما در بلندمدت نتیجه‌ای جز انشقاق اجتماعی و نابودی همۀ گروه‌های سیاسی نخواهد داشت.


چند وقت بود که می‌خواستم این مطلب را بنویسم، اما جرئتش را این نوشته داد: بلیک‌های اجتماعی و ضرورت گفت‌وگو.