زندگی، مرگ و پایان تاریخ

بزرگان و حکمای ما بر این اعتقادند که کمال‌طلبی از ذات انسان جدا نمی‌شود. انسان همواره در کوشش و فعالیت است تا کمال فراتری را به‌دست آورد و خود را در وضعیت فعلی نگه ندارد. آیات و روایات نیز بر چنین امری صحه می‌گذارند. طی این نوشتار، می‌خواهیم اندکی در این معنا تأمل کنیم و بکوشیم تا فقط کمی نسبت خودمان را در این عصر با تصور فوق معین سازیم.

دوگانۀ رئال-ایدئال از نخستین روزهای حیات فلسفه ذهن متفکران را به خود مشغول کرده است. افلاطون برای تبیین وحدت اشیاء، ایده (آیدوس، مثال یا صورت) را در عالمی فراتر جای داد و ارسطو نیز آن ایده را ذیل «فرد» متحقق دانست. بنابراین «ایده» نقش تعیین‌کنندۀ عظیمی در ایجاد وحدت دارد. گویا با چشم‌پوشی از برخی نکات، می‌توانیم ایدئال و واحد را، در اصیل‌ترین حالتشان، یکی بگیریم. بدون امر ایدئال، کثراتْ نه وجود دارند و به شناخت درمی‌آیند. کثرت بماهو کثرتْ عدم است و امرِ بدون ایدئال، معدوم.

ایدئال، کمال مطلق امر رئال است، غایت است و به همین جهت، ارزش ذاتی دارد. ایدئال، فرای خود، دست در دامن چیزی نمی‌زند تا خود را به‌واسطۀ آن ارزشمند سازد. ازآن‌جهت که در انتها ایستاده است و خود را برای تحققِ غیرْ جاری می‌کند، ارزش است و ارزش می‌دهد. اما چرا نمی‌توانیم از امر ایدئال به‌مثابۀ چیزی که در دست خود داریم، خسته، ملول و کسل شویم و از خود بپرسیم «حالا که چه»؟ نمی‌توانیم بپرسیم که «اگر به ایده دست پیدا کنیم، با آن چه خواهیم کرد»؟ به این سبب که هرچه دست دراز کنیم، ایده به چنگ نمی‌آید و اصلاً فرض این سؤالْ محال است.

امر ایدئال در دسترس نیست؛ که اگر می‌بود، ایده نمی‌شد. امر رئال همواره در کوشش به سمت ایده است و هیچگاه به آن نمی‌رسد. هنگامی که با وی یکی شود، دیگر رئال بودن خود را از دست می‌دهد. گویا یا نمی‌رسد و هستی خود را حفظ می‌کند یا می‌رسد و مندک در ایده می‌شود. امر رئال برای بودنش، محتاج حرکت به سمت ایده است. دائم می‌رود و نمی‌رسد. این کشش و کوشش تمام معنای «زندگی» را در خود دارد و آن نرسیدن نیز ضامن معناداریِ «معنای» زندگی است؛ «حسی مرکب از نومیدیِ خردکننده و حرمتی لذت‌بخش»[۱]. اگر نرویم، می‌میریم و اگر برسیم نیز خواهیم مرد. اگرچه این دو مرگْ یک معنا ندارند. مولوی می‌گوید «هر چند که عقل آن چیز را به‌جهد ادراک نکند؛ اما عقل جهد خود را کی رها کند و اگر جهد خود را رها کند آن عقل نباشد. عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی‌قرار باشد»[۲]. ایده است که عقل را به‌دنبال خود می‌کشاند. عقل، چهرۀ ایده را در واقعیت می‌بیند؛ وإلّا عقل را با واقعیت چه‌کار؟ عقل در پی ایده است و ایده مافوق آن است که بخواهد به چنگ تعینی محدود بیفتد. اگر هم نسبت به ایده‌ای دیگرْ محدود باشد، نسبت به امور رئالِ خود، نامحدود است.

اما همۀ این‌ها را گفتم برای چه؟ برای اینکه خودمان را در زمانۀمان پیدا کنیم. رسیدن به پایان و همچون قبلْ زیستن، پوچی می‌آورد. یادم است که کسی می‌گفت «فلان کشور پایان تاریخ است». از این حرف همان‌قدر باید ترسید که از حرف پوچ‌انگارها می‌ترسیم؛ چون این دو حرف، در واقع، یک مضمون دارند. پوچی چه زمانی اتفاق می‌افتد؟ زمانی که ایدئال نداشته باشیم. حال چه این ایدئال از همان ابتدا نباشد –که گفتیم این فرض محال است- و چه به ایدئال برسیم و آن را به وضعی رئال برای خود دربیاوریم. اینجاست که دیگر فوق آن ایدئالِ به‌چنگ‌آمده، ایده‌ای نداریم و به معنای اتم کلمه، باید بمیریم؛ و البته که خواهیم مرد. بحران در این وضعیت، مرگ نیست؛ بلکه در این است که زنده‌ایم و نفس می‌کشیم و ایدئال [توهمی] در دستان ماست. اگر به آن کشوری که می‌گویند «پایان تاریخ» است، همچون آرمان‌شهر بنگریم، یعنی ایدئال دارد در دستان ما جان می‌دهد و ما کاری نمی‌توانیم برایش بکنیم. این است که از درون متلاشی می‌شویم. دچار فروپاشی روانی می‌شویم. دیگر زندگی معنایی نخواهد داشت. این حالت را نسبتاً مؤمنانی که بهشتِ دنیای آخرت را جایی صرفاً برای خوش‌گذرانی می‌دانند، حس می‌کنند؛ نفسی عمیق می‌کشند و دلشان را به ارادۀ خدا خوش می‌کنند که آن نعمت را برایشان ملال‌آور نمی‌کند.

پیش از این گفتم که ما به ایدئال نمی‌رسیم. این سخن دو لازمه داشت؛ اول اینکه اگر به ایدئال برسیم، فانی می‌شویم و دیگر نخواهیم بود، دوم اینکه اگر به ایدئال برسیم و فانی نشویم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که آن ایدئال جز توهمی بیش نبوده است و آن را اشتباه گرفته‌ایم. فروپاشی روانیْ آنجا به‌وجود می‌آید که اشتباه‌مان را نپذیریم یا به ایده‌ای فرای آن ایدئالی که بدان دست پیدا کرده‌ایم، منتقل نشویم. اما چگونه؟ چگونه کوشش خود را در جهت ایدۀ اصیل -ایده‌ای که در انتها ایستاده است- حفظ کنیم؟ من تنها یک جواب دارم: «انقلاب».

انقلاب است که تداوم حیات را به ما هدیه می‌دهد. انقلاب است که ما را منجمد در جایی نگه نمی‌دارد و دائماً به پیش می‌راند. انقلاب یعنی توقف نکردن. انقلاب دشمن «پایان تاریخ» است. زندگی وقتی ممکن می‌شود که ایده‌ای در کار باشد و حضور ایده «اثباتاً» در گرو انقلاب است و وجود انقلاب «ثبوتاً» به‌سبب ایده. ایده است که همچون غایت ما را به پیش می‌کشاند و نمی‌گذارد جایی بنشینیم. اگر آرام بگیریم، آرامشمان را برهم می‌زند و غفلت را از بین می‌برد. پیش از این پرسیده بودم که چگونه می‌توان انقلابی ماند. حال به پاسخی این‌همان‌گو رسیده‌ام: زمانی می‌توانیم انقلابی بمانیم که هیچگاه فکر نکنیم به پایان رسیده‌ایم. اگر فکر کنیم که در آخرِ کاریم، متکبر می‌شویم، فرای ایده قرار می‌گیریم و اینجاست که در چاه توهم خود، زنده‌به‌گور خواهیم شد. انقلاب اگر ایدۀ خود را بپرورد، حتی پس از تحققش، همچنان انقلاب باقی می‌ماند، نمی‌گذارد که از آن عبور کنیم، لزوم ایجاد انقلابی دیگر را از بین می‌برد و همواره ما را درون خود نگه می‌دارد. در این هنگام، در عین حرکت، ثبات خواهیم داشت. پرورش ایده، ضمن کوشش -تا بی‌واسطه معلَّق شدن به ایدۀ نهایی- ما را زنده نگه می‌دارد و نمی‌گذارد بمیریم. اگر پیش از آن، مرگ به سراغمان بیاید باخته‌ایم و «از نفس افتادن» یعنی همین؛ ضمناً پیداست که درست نیست به مرده بگوییم «انسان». انقلاب یعنی زندگی و زندگی از ذات انسان جدایی نمی‌پذیرد.


[۱].  والاس، فاستر، «آیا از این‌همه لذت جان به در خواهم برد؟»، فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی، شمارۀ اول، پاییز ۱۳۹۵، ص۷۶
[۲]. مولوی، جلال‌الدین، فیه‌‌مافیه، تصحیح: بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران: نشر نامک، فصل هشتم: گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند

 

بی‌اعتنایی به دیگران چگونه ممکن است؟

پردۀ اول

بادِ آن شب پاییزی بدن انسان را با سرما شلاق می‌زد. در سرپایینیِ بزرگراه، ماشین سرعت گرفته بود؛ فرمان را چرخاندم و وارد خیابان اصلی شدم.  در ضبط ماشین، خاتمی داشت از روش کانت در اخلاق می‌گفت: «پرسش کانت، از “چگونه ممکن”هاست. وی می‌پرسد که اخلاق چگونه ممکن است؟».

داشتم وارد خیابان می‌شدم که، در پیچ، خشکم زد. مردی در تقاطع بزرگراه و خیابان، کنار پیاده‌رو نشسته بود. تنها نبود. نوزادی در بغل داشت و همسر عزیزش هم، کنارش. هر کدام یک‌لا پتو به دور خود پیچیده بودند. از سر و روی مرد می‌بارید که، جز همان دولا پتو، چیز دیگری در چنته ندارد، و البته همسر عزیزش در کنارش. سرعتم زیاد بود یا شاید خجالت می‌کشیدم بزنم روی ترمز، یا شاید هم او خجالت می‌کشید. نمی‌دانم؛ به هر حال نایستادم. وارد خیابان شدم. شیشه‌ها بخار گرفته بود و بیرون به‌سختی معلوم بود. کم‌کم گویا تصویری که دیده بودم، برایم واضح‌تر می‌شد. از تصویر دو دست بیرون آمد و خود را گذاشت روی گردنم. تا توانست فشار داد. زدم زیر گریه.

دوربرگردان را دور زدم و رفتم به سمت کوچۀ خانه. همان جای گرمی که پدرم با برادر بیست‌وچندساله و مادرم شبشان را می‌گذراندند. یکی از دوستانم، پیش از این، گفته بود که در این مواقع می‌توانی با صدوبیست‌وسه تماس بگیری، آن‌ها پیگیری می‌کنند و حتی ممکن است، تا مشخص شدن ماجرا، جایی را برای زندگی به آن‌ها دهند. صدوبیست‌وسه را گرفتم. بوقی زد و شروع کرد به آهنگ پخش کردن. موسیقی داشت از یادم می‌برد که چه می‌خواستم بگویم تا اینکه بوق اشغال به او اجازه نداد. چندبار گرفتم و نتیجه همان بود. کم‌کم همان دست‌های تصویر، داشت از گوشیِ تلفنم بیرون می‌آمد که قطعش کردم.

رسیدم خانه. رفتم داخل و چشم‌هایم را داخل آینه نگاه کردم تا مبادا قرمز باشند. شام گرمی روی میز آماده بود. حدوداً هیچ رغبتی نداشتم برای خوردن؛ ولی دلم نمی‌خواست مادر ناراحت شود. با خوردن هر قاشق، گویا زهر می‌فرستادم پایین. سرم را بالا آوردم و پرسیدم: «چگونه ممکن است کسی را کنار خیابان، با زن و بچه، ببینیم و بی‌خیال از کنارش رد شویم؟» با این سؤال بود که مادر شروع کرد به گفتن کلیشه‌های رایج؛ مثل کمک مالی و همدردی و… . حوصله‌ام سر رفت. پرسیدم: «مثلاً حاضرید دو میلیون به او بدهید؟». جا خوردند. «یا مثلاً فقط همین امشب را در خانۀ خودمان به او جا دهید؟». جوابی در کار نبود. یک‌دفعه چشم‌هایشان را گرد کردند و گفتند : «مملکت دولت دارد!». همین را می‌خواستم بشنوم. بعد از آن هم برادر شروع کرد به تعریف از خدمات اجتماعی کشورهای اروپایی و امریکا که چه‌ها برای بی‌خانمان‌ها و بیکارها نمی‌کنند. با هر جمله، پتکی بر سرم فرود می‌آمد و بالاخره وقتی دیدم حوصلۀ بگومگو ندارم، از سرِ میز شام بلند شدم.  از این صحبت‌ها نیز همان دست‌ها بیرون می‌آمد و به همین دلیل فرار کردم.

خانواده‌ام و به همین ترتیب، هیچ خانواده‌ای تقصیری ندارد. مگر حتماً باید فردی را در گوشۀ خیابان ببینیم تا به فکر بی‌خانمان‌ها بیفتیم؟

پردۀ دوم

واقعاً «چگونه ممکن است که کسی را در خیابان ببینیم و از کنارش بی‌اعتنا رد شویم؟» چه شرایطی باید حاضر شود تا این اتفاق بیفتد؟ شرط لازم و کافی این رویداد چیست و از کجا آب می‌خورد؟ بهترین جواب همان است که آمد. ما یکدیگر را مسئول «دیگری» نمی‌دانیم. مسئول نمی‌دانیم، چون وی «دیگری» است. اما چه چیز او را برای من به یک بیگانه تبدیل کرده است؟ من که به دیگران، -إن‌شاءالله- همچون حجر و شجر و بقر نگاه نمی‌کنم؛ پس چه برایم رخ داده است؟ چه برای مادر و پدرهای ما پیش آمده که به بی‌خانمان‌ها جای نمی‌دهند؟ چه پیش آمده است که رابطۀمان شده است: حساب‌حساب کاکا برادر؟ ابتدای انقلاب که این‌گونه نبود! مگر جز این بود که هر که در خیابان تیر می‌خورد، می‌کشاندندش در خانه و شروع می‌کردند به دوا و درمان؟ مگر نه این بود که اوایل اسلام، انصارْ مهاجران را در خانۀشان با نصبِ پرده‌ای سهیم می‌کردند؟

نه. هیچ‌کدام از این‌ها دروغ نیست. اما چه شده که ما از وضع انقلابی بیرون شده‌ایم؟ جوابش همان است که آمد. «مملکتْ دولت دارد». بله. دولت دارد. همین دولت هم است که ما را به خاک سیاه نشانده. وقتی که دولت وجود دارد، از طرفی، هم‌نوع من همان «دیگری» است و از سوی دیگر، سرنوشت این «دیگری» به من ربطی ندارد. او از من جداست. «دلیلش» هم پیداست. من با او قرارداد بسته‌ام که همدیگر را ندریم و جامعۀ مدنی تشکیل دهیم. حال که او بی‌جان شده، تنها لطفی که می‌توانم در حقش بکنم، این است که لگدی به او نزنم و او را به حال خودش بگذارم.

دولت با تشکیل شدنش به من می‌گوید: «از این به بعد، هر وظیفۀ اخلاقی‌ای که بر گردن تو بود، برداشته شد. از این پس، بسپار به من». و در این وضعیت است که ما از انسانیت خارج و به حیواناتی آسوده‌خاطر بدل می‌شویم. وقتی که «دولتْ بی‌اخلاقیِ من را ممکن می‌کند»، چگونه به دیگری بپردازم؟ هنگامی که در مملکت، برای هر چیز نهادی در کار است، چرا من باید در کار نهاد مربوط، دخالت کنم و وظیفۀ آن‌ها را انجام دهم؟ تا وقتی که صدوبیست‌وسه می‌تواند کارتن‌خواب‌ها و گورخواب‌ها و… را جمع کند و سرپناه دهد، نقشی در این صحنه برای بازیِ من نمی‌ماند. تبدیل می‌شوم به عابری که خوب ماجرا را تماشا کرده و به خود زحمت تماس با مرکز آسیب‌های اجتماعی را داده است. حال باید منتظر بماند تا از مرکز زنگ بزنند و بابت این فداکاری تشکر کنند. این تخیلات هم تنها در صورتی است که مرکز مذکور، پاسخگو باشد. اما در کدام حالت است که دولتْ ما را از وظیفۀ اخلاقی تهی نمی‌کند؟ در کدام شرایط است که ما می‌توانیم از طرفی جامعه را سامان‌مند اداره کنیم و از سوی دیگر، انقلابی بمانیم؟ در چه موقعیتی، سازمانْ وظیفۀ اخلاقی را از ما دور نمی‌کند و می‌گذارد همچنان انسان باشیم؟ من واهمه دارم از همۀ کسانی که می‌خواهند از انقلاب عبور کنند و به جمهوریت برسند. ترسم از جایی آب می‌خورد که نکند همین وضع انقلابی را هم از ما گرفته باشند و به‌ناچار تن به جامعۀ مدنی و دولت عصر جدید داده باشیم و اکنون مسخ شده باشیم.